![]() |
![]() |
|
|
همه مداد رنگي ها مشغول بودند به جز مداد سفيد هيچ كسي به او كار نميداد همه ميگفتن تو به هيچ دردي نميخوري يه شب كه مداد رنگي ها توي سياهي شب گم شده بودند مداد سفيد تا صبح كار كرد و كوچيك و كوچيك شد تا اينكه صبح توي جعبه ي مداد رنگ جاي خالي اون با هيچ رنگي پر نشد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 14:4 توسط Ha Za |
|
|
از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! **دکتر علی شریعتی**
امیدوارم خدا از تو بگیرد هر انچه تو را از خدا میگیرد.. **دکتر علی شریعتی** |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 13:58 توسط Ha Za |
|
|
کاش ان شمع طرب می امد
این روز مفارقت به شب می امد ان لب که چو جان ماست دور از لب ماست ای کاش که جان ما به لب می امد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 22:20 توسط Ha Za |
|
|
عالم ز لباس شادیم عریان دید
با دیده ی گریان و دل بریان دید هر شام که بگذشت مرا غمگین دید هر صبح که خندید مرا گریان دید... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 22:15 توسط Ha Za |
|
|
یکشب ز راه مهر در اغوش من بیا هوشم ببر به نغمه و از بوسه مست کن تن بر تنم بسای و مرا با پیام لب فارغ از انچه بوده و از انچه هست کن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 22:9 توسط Ha Za |
|
|
خواهم تو را چو تشنه ای که خواهد جام پر اب را
جویم تو را چو خسته ای که جوید اغوش خواب را خوانم تو را چو پرسشی که خواند هر دم جواب را... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 22:4 توسط Ha Za |
|
|
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند چون به خلوت ميروند ان كار ديگر ميكنند مشكلي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند گوييا باور نميدارند روز داوري كاين همه قلب و دغل در كار داور ميكنند بنده ي پير خراباتم كه درويشان او گنج را از بي نيازي خاك بر سر ميكنند يارب اين نو دولتان را باخرخودشان نشان كاين همه ناز از غلام ترك و استر ميكنند بر در ميخانه ي عشق اي ملك تسبيح گوي كاندر انجا طينت ادم مخمر ميكنند حسن بي بايان او چندان كه عاشق ميكشد زمره اي ديكر به عشق از غيب سر بر ميكنند اي گداي خانقه برجه كه در دير مغان ميدهند ابي و دلها را توانگر ميكنند خانه خالي كن دلا تا منزل سلطان شود كاين هوسناكان دل و جان جاي لشكر ميكنند صبحدم از عرش مي ايد خروشي عقل گفت قدسيان گويي شعر حافظ از بر ميكنند |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 اسفند1387ساعت 12:29 توسط Ha Za |
|
|
لاله ی داغدیده را مانم کشت افت رسیده را مانم دست تقدیر از تو دورم کرد گل از شاخ چیده را مانم نتوان برگرفتنم از خاک اشک از رخ چکیده را مانم پیش خوبانم اعتباری نیست جنس ارزان خریده را مانم برق افت در انتظار من است سبزه ی نو دمیده را مانم دست و پا میزنم به خون جگر صید در خون تپیده را مانم تو غزال رمیده را مانی من کمان خمیده را مانم بمن افتادگی صفا بخشید سایه ی ارمیده را مانم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 12:30 توسط Ha Za |
|
|
وقتي گريبان ابد با دست خلقت مي دريد وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي افريد وقتي زمين ناز تو را در اسمانها مي كشيد وقتي اتش طعم تورا با اشكهايم مي چشيد من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي چيزي نميدانم از اين ديوانگي يا عاقلي بشنويد عاشق شدن دنيا همان يك لحظه بود ان ره كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتي كه من عاشق شدم شيطان به نامم سجده كرد ادم زميني تر شد و عالم به ادم سجده كرد من بودم و چشمان تو نه اتشي و نه گلي چيزي نميدانم از اين ديوانگي يا عاقلي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 11:46 توسط Ha Za |
|
|
دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه ميداني صداي غربت من را ز احساسم تو ميخواني شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو ميداني ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم چرا اي مركب عشقم چنين اهسته ميراني؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 11:42 توسط Ha Za |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 |
|
RSS
|